هستی ام تا بیکران گسترده است
چون که او جان و دلم پرورده است
مهر محراب من از جنس شعور
در نمازم واژه ها از جنس نور
یه روز تعطیل:شنبه ظهر. کنار استخر.یه مادر و بچه که با هم ست کردند


در شهر بازی time square و پیشواز تولد و خرید کردن حسابی
قرارشد اون روز بریم و آرتا هر چی میخواد به خاطر روز تولدش بخره و دخملی هم کلی
عروسک های پشمالو خرید .




اون عروسک بزرگه هم از طرف مامان مهین خرید که شبها بغلش کنه و بخوابه


و روز تولد یه تولد کوچیک دوباره گرفتیم با حضور پارسا خان و مامانش و دوستان
جدیدمون و شب هم شام رفتیم بیرون رستوران ایرانی ها و کلی شادی دخملی و
بهانه شدیم








آخر شب که برگشتیم اومد منو محکم بغلم کرد و گقت مرسی مامی!!(همین ..ولی
چنان محکم بود و با عشق که هزار حرف نگفته توش بود و
حسابی خستگی منو در
کرد
)این روزها آنقدر خانم شده که گاهی حس میکنم یه دختر بزرگ توی این تنهایی
ها با منه....تنهایی های همو پر میکنیم و همدیگه رو شاد میکنیم تا این روزهای سخت
اما با هدف بگذره و....

حسابی واسه اومدن بابایی چشم انتظاری می کنه و میگفت من 4 روز مونده دیگه غش
میکنم ....پتو بالشت بر میدارم میرم فرودگاه میخوابم تا بابایی بیاد.......


--------------------------------------
2 روز پیش (فرداری روز تولدش)هم از طرف مدرسه بچه ها رو بردند science negara که
در پست بعدی عکسهایی که خود دخملی گرفته و شرح ماجرا داده میشه